زیرا

  • «زيرا گرفتار روزگاري هستيم كه از اهل علم فقط عده­ي كمي، مبتلا به هزاران رنج و محنت، باقي مانده كه پيوسته در انديشه­ي آنند كه غفلت­هاي زمان را فرصت جسته به تحقيق در علم و استوار كردن آن بپردازند. و بيشتر عالِم­نمايان زمان ما حق را جامه­ي باطل مي­پوشند و گامي از حدّ خودنمايي و تظاهر به دانايي، فراتر نمي­نهند. و آنچه را هم مي­دانند، جز در راه اغراض مادي به­ كار نمي­بندند و اگر ببينند كه كسي جستنِ حقيقت و برگزيدن راستي را وجههي همت خود ساخته و در ترك دروغ و خودنمايي و مكر و حيله جهد و سعي دارد، او را خوار مي­شمرند و تمسخر مي­كنند.»

عمر خيام، مقدمه ی رساله ی جبر


 

نتوانستن

غزلی در نتوانستن

از دست‌هایِ گرمِ تو
کودکانِ تواءمان آغوشِ خويش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غمِ نان اگر بگذارد.


نغمه در نغمه در افکنده
ای مسيحِ مادر، ای خورشيد!
از مهربانی‌یِ بی‌دريغِ جان‌ات
با چنگِ تمامی‌ناپذيرِ تو سرودها می‌توانم‌کرد
غمِ نان اگر بگذارد.


رنگ‌ها در رنگ‌ها دويده،
از رنگين‌کمانِ بهاری‌یِ تو
که سراپرده در اين باغِ خزان‌رسيده برافراشته‌است
نقش‌ها می‌توانم‌زد
غمِ نان اگر بگذارد.


چشمه‌ساری در دل و
آب‌شاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته‌يی در پيراهن،

از انسانی که تويی
قصه‌ها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذارد.

احمد شاملو

خدا خر را آفرید


 

Picture of a Donkey
Kicking out one Hind Leg
خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
excited alert puppy wagging
his tail with a bone in his mouth
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا!سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...

Picture of a Cute Little Monkey with Big
<br /> Ears
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.

و
goofy
looking man with his tongue hanging out wearing a smiley face tie
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان گفت:سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.

و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند!!!

و
Picture of a Father Giving his Son a Horse Ride
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد

و
frantic dad trying to multi task
and work on the computer and iron at the same time with children causing
chaos
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
و
Picture of an Angry Old Man
Waving his Cane
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند

خیلی وقتا