سه بار آمدم !!

پیرمرد با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت خدایا من خیلی تنهایم . آیا مهمان خانه من می شوی ؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرمرد از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد
.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت
.
سپس نشست و منتظر ماند
.
چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد
.
پیر مرد با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیرزن فقیری بود
.
پیرزن از او خواست تا به او غذا بدهد

پیرمرد با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرمرد دوباره در را باز کرد
.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد
.
پیر مرد با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد
.
پیرمرد که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد
.
شب شد ولی خدا نیامد پیرمرد نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید
.
پیرمرد با ناراحتی کفت
:
 * خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد ؟ *

خدا جواب داد :
 * بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی !!!!!!*

دلم شکست

عزیز آذری ما با لرزیدن زمین در زیر پایتان قلبمان لرزید ، ما با شما در این غم بزرگ شریک هستیم